جز غم کسی به خانه من سر نمی زند ( شاعر : استاد سید رضا موید )

جز غم کسی به خانه من سر نمی زند

اینجا که مرغ شوق دگر پر نمی زند

در شهر خود غریبم و با درد آشنا

در خانه ی غریب کسی سر نمی زند

من دختر پیامبر و زان همه یکی

دم از سفارشات پیمبر نمی زند

می زد مرا مغیره و یک کس به او نگفت

زن را کسی مقابل شوهر نمی زند

بیش از خودم به حالت زینب دلم بسوخت

مادر، کسی مقابل دختر نمی زند

زهرا ست دختري كه پدر را چو مادر ست( شاعر : مجید لشکری )

زهرا ست دختري كه پدر را چو مادر ست

زهراست سوره اي كه مُسمّـا به كوثر ست

 

زهرا ست بضعه اي كه رضايش رضاي حق

از خـشـم او خـداي مـدبِّــر مكـدّر سـت

 

پيغمبري مگر به دوتا معجز آوري ست؟!

او نيز فضّه اش به خـدا معجـز آور ست۱

 

هـمتـا نداشـت فـاطـمـه، يـا ايّهـا الأنـام

كفوش به عالمين فقط شخص حيدر ست

*** 

افسـوس در تهاجم طوفان غم شكست

آن سينه اي كه مخزن اسرار داور ست۲

 

ديروز جمع سـالم بيـت نبـوّت و ...

امروز جمع سرخ و كبودِ مكسَّر ست

 

دنيا نداشت حوصـله ي فهـم شأن او

درك مقام واقعي اش روز محشر ست

 

۱- مفتقرا متاب رو،از در او به هیچ سو       چونکه مس وجود را فضّه او طلا کند

(آيت الله غروي اصفهاني)

۲- و لست أدري خبر المسماري       سل صدرها خزينة الأسراري


در قسمت نظرات منتظر انتقادات و پیشنهادات شما عزیزان هستم

www.divane-fatemie.blogfa.com

اهل جحیم، شعله بـه باغ جنان زدند( شاعر : سازگار)

اهل جحیم، شعله بـه باغ جنان زدند

 

با این شرر شراره به هفت آسمان زدند

 

با ضـرب تازیانـه و ضـرب غلاف تیغ

 

بر جسم پاک فاطمه تا پای جان زدند

 

با کینـۀ غدیــر بــه نامـوس کبریـا،

 

تا داشتند اهـل سقیفـه تـوان، زدند

 

بر صورتی کـه مصحف پروردگار بود

 

سیلی به پیش چشم امام زمان زدند

 

این غم کجا بـرم که سر منبر رسول

 

بنشسته و به فاطمه زخم زبان زدند؟

 

این غم کجا برم که همای بهشت را

 

از بیـن خانـه، بـردن مـولا بهانه بود

 

وارد نگشته، فاطمـه را بی‌امـان زدند

 

اذن دخــول اگــر نگــرفتند در ورود

 

دیگـر چــرا لگـد بـه در آستـان زدند؟

 

آن ضربه‌ای که خورد به بازوی فاطمه

 

تـا روز حشـر بـر جگـر شیعیـان زدند

 

«میثم» همان لگد که به پهلوی او رسید

 

بر پهلـوی رسـول خدا بی‌گمـان زدند

امروز که جز عشق تو پندار ندارم

امروز که جز عشق تو پندار ندارم

جز جان به قدوم تو سزاوار ندارم

اى دلبر من غیر تو دلدار ندارم

با غیر تو اى شیر خدا کار ندارم

من فاطمه‏ ام واهمه از نار ندارم

 

امروز به سر چون که تو دستار ندارى

با حکم نبى فرصت گفتار ندارى

لیکن تو مپندار که یک یار ندارى

یا اینکه غریب استى و دلدار نداری

من فاطمه‏ ام مانع گفتار ندارم

 

فریاد که بردند ز من بوالحسنم را

گم کرده‏ام امروز خدایا وطنم را

پامال نمودند الهى چمنم را

وا مى‏کنم امروز به نفرین دهنم را

در راه تو از نعره زدن عار ندارم

 

خون در دلم از داغ تو اندوخته بهتر

در محفل من شمع تو افروخته بهتر

آن سینه که شد محرم تو دوخته بهتر

مویى که به کارم نخورد سوخته بهتر

من حوصله ی این همه آزار ندارم

 

چون پاى تو آید به میان ماده شیرم

گر دست دهد در وسط کوچه بمیرم

عالم همه فهمید به عشق تو اسیرم

با نام تو در نار بگویم که مجیرم

من خود شررم واهمه از نار ندارم

 

جان میدهم امروز که دلدار بماند

بر صفحه جان نقش تو اى یار بماند

زهراى تو بین در و دیوار بماند

قدرى ز لباسم نوک مسمار بماند

من وحشتى از لطمه ی مسمار ندارم

 

تبدار شده در تب و تاب تو تن من

بیمار شده از غم عشقت بدن من

بشنو تو در این لحظه على جان سخن من

این گونه مبین سرخ شده پیرهن من

و اللَّه که من جامه ی گل‏دار ندارم

 

اکنون که عدو دست یداللهى تو بست

این گونه مپندار که زهراى تو بنشست

بر معجر خود گر بنهد فاطمه‏ات دست

از جاى در آرد به خدا هر چه ستون است

صد حیف که من رخصت پیکار ندارم

 

رفتند بنى هاشم و درد است به سینه

تکذیب شده فاطمه از فرقه ی کینه

حیدر شده محزون چو من زار و حزینه

امّید مدد در همه ی شهر مدینه

جز حمزه و جز جعفر طیار ندارم

 

اگر چه در دل من غیر جای پای تو نیست

اگر چه در دل من غیر جای پای تو نیست

وجود پست مرا لایق ثنای تو نیست

كدام جاده در این دشت، ردپای شماست؟

كدام نقطه‌ی این خاك آشنای تو نیست؟

تو یاس سرخ و سپیدی كه در نگاهِ علی

كسی به حد فداكاری و وفای تو نیست

تو در مقام بهشت پیمبری هیهات!

میان دوزخیان مدینه جای تو نیست

حریم امن الهی‌ست خانه‌ی حیدر

همیشه یار علی! سوختن سزای تو نیست

نفس مجال سخن گفتن از تو می‌گیرد

و تاب گفتن یك آه در صدای تو نیست

شكسته بال و پری!... قصد پر زدن داری!

مگر به غیر اجل مرهمی برای تو نیست

تو نوحه‌خوانِ غزل‌هایِ بی‌سری مادر!

كه فاطمیه كم از داغ كربلای تو نیست

دلم به یاد غمت باز بیت‌ الاحزان است

تو مام اشكی و جز اشك خون‌بهای تو نیست

×

دوباره لرزه بر اندام شهر افتاده

به شانه‌های زمین طاقت عزای تو نیست

از ياس، او؛ نه، ياس از او بو گرفته بود  ( شاعر : محمدرضا کهنسال)

از ياس، او؛ نه، ياس از او بو گرفته بود
 
سر را بنفشه وار به زانو گرفته بود

 
از صخره هاي فتنه، دلي پر گلايه داشت

 
آن کشتي نجات که پهلو گرفته بود

 
در شامگاه بي کسي اش از کلاغها

 
آه از کبوتري که چنين رو گرفته بود

 
طرح غروب حک شده بر پرده افق

 
سرخي زخون ديده بانو گرفته بود

 
چشمي که رنگ هق هق غربت به گوشه داشت

 
اکنون تمام جلوه کو کو گرفته بود

 
يک کلبه عشق  را  به صفا  نذر نور کرد

 
خود مثل شمع سوخته سوسو گرفته بود

 
دستان دين به مصلحت صبر بسته بود

 
امت اگر که راه به هر سو گرفته بود

 
آنجا که از بهار نشاني نمانده بود

 
بانوي شهر راه پرستو گرفته بود


از آسمان آمدم من از سمت عرش يگانه

از آسمان آمدم من از سمت عرش يگانه
از آن طرفـها كه بامش هرگـز ندارد كرانه

اول بنـا بود چندين و چنـد روزي بمانم

در گوشه اي از مدينه در برهـه اي از زمانه

نزديك هجده نفس بود عمرم در اين خاك خاكي

يك عمر هجده بهاره يك عمر پيغمبرانـه

مي خواستم پر بگيرم برگردم آنجـا كه بـودم
بالم شكست و نشستم دو ماه در كنج لانه

كردند كاري كه هر شب پيش نـگاه مدينه

سر مي زدم كوچه كوچه ، در مي زدم خانه خانه

هم دستم از شانه افتـاد هم شانه از دستم افتـاد

تـا كه پريشان بمانـد اين گيسوي دختـرانه

بالم اگر پربگيرد پـرواز از سر بگيـرد

ديگـر نمي ماند از من حتي نشان ِ نشانه

من مال اينجـا نـبودم تـا كه در اينجـا بمانـم

از آسمان آمدم من پس مي روم سمت خـانه

آئینۀ تجلی اسماء ایزد است  ( شاعر : یوسف رحیمی)

آئینۀ تجلی اسماء ایزد است
این بانویی که روی لبش ذکر أشهد است
صبرش سر آمده دگر از دست این دیار
با آن که در ثبات و صبوری زبان زد است
با تازیانه ها به تسلایش آمدند
دوران رنج و غربت آل محمد است
جان می‌دهد برای غریبی مرتضی
اندوه و بی‌کسی خودش گر چه بی‌حد است
این پهلوی شکسته چه آورده بر سرش
با هر نفس زدن نفسش بند آمده ست
شوق زیارت پدر و غربت علی
حالا میان رفتن و ماندن مردد است


لطفا نظرات سازنده و پیشنهادات ارزشمندتون و برام بنویسید

www.divane-fatemie.blogfa.com

 

بَـر دَر مَزَن بــه رويِ تو دَر  وا نمي كنند  ( شاعر : ياسر قرباني)

بَـر دَر مَزَن بــه رويِ تو دَر  وا نمي كنند              

چيزي مگو  ،  كه با  تو مدارا نمي كنند

اينها كه ساكتند و فقط  بُهت كرده اند              

هــرگز بـه  پايِ حقّ تـو امضا نمي كنند

نزديكشان مَـرو  كه فـدك را طلب كني              

اينهـا ، خدا و مذهب و معنا نمي كنند

سيلي زدن به رويِ تو را دشت كرده اند              

ديگـر  ز  اشكِ فاطمـه پَــروا نمي كنند

جـانِ عـلي ، كمي زِ درِ خـانه  دور شـو              

بيهوده شعله اين همه  برپا نمي كنند

تـا داغِ سخـتِ مرگِ تــو را بر دلم نَـهَنـد            

  كاري به جز سكوت و تماشا نمي كنند

دشنام مي دهند ، تو  خود را عقب بِكِش            

شرم از حديثِ « امِّ ابيها » نمي كنند

خواندم ز  چشمشان كه به فكر شكستَنَند         

بــا سنگ و چوب فكر مداوا نمي كنند


دیوان اشعار فاطمیه را به فاطمیون معرفی کنید

www.divane-fatemie.blogfa.com

لاله وَحيَم که پيغمبر شکفت از بوي من (شاعر: غلامرضا سازگار)

لاله وَحيَم که پيغمبر شکفت از بوي من
قامتش خم بود پيش قامت دلجوي من

پاي تا سر محو ديدار خدا مي شد رسول
مي گشود از شوق تا چشم خدا بين  سوي  من

روح ما بين دو پهلو چون مرا فرموده بود
خصم دين بشکست از ضرب لگد پهلوي من

دست من بوسيد پيغمبر که اين دست خداست
قنفذ از آن بست باز و بند بر بازوي من

بس که گرد غم ز هر جانب برخسارم نشست
شد سفيد آخر در ايام جواني موي من

جز به مهدي روي سيلي خورده نگشايم به کس
منتقم بايد ببيند گشته نيلي روي من

بشکند دستش ، سيه گرد  به محشر صورتش
آنکه سيلي زد مرا در پيش چشم شوي من

مي شود «ميثم» لواي سلطنت کوبي به عرش
تا که هستي از در گداي کوي من


دیوان اشعار فاطمیه را به فاطمیون معرفی کنید

www.divane-fatemie.blogfa.com

ازخانه چارچوب درت راشکسته اند (شاعر: یاسر حوتی)

ازخانه چارچوب درت راشکسته اند

باب الحوائج پدرت را شکسته اند

عمداً مقابل پسر ارشدت زدند

یعنی غرور گل پسرت راشکسته اند

بازو  و سینه ـ کتف و سرت درد می کند

هرجا که بوسه زد پدرت ، را شکسته اند

ای مرغ عشق خانه حیدر کمی بــپـر

باورنمی کنم که پرت را شکسته اند

از طرز راه رفتن و قد هلالی ات

احساس میکنم کمرت را شکسته اند

ابری ضخیم سرزد و ماهت خسوف شد

بی شک فروغ چشم ترت را شکسته اند

دندانه های شانه  پرازخون تازه شد

اصلاً بعیدنیست  ، سرت راشکسته اند

با بستری کبود و پر از لاله های سرخ

آئینه های دور وبرت را شکسته اند

زان آتشی که بر شجرطیبــه زدند

ثلثی زشاخ و برگ وبرت را شکسته اند


دیوان اشعار فاطمیه را به فاطمیون معرفی کنید

www.divane-fatemie.blogfa.com