شبی که آینه‌ام را به دستِ خاک سپردم

شبی که آینه‌ام را به دستِ خاک سپردم

هزار بار شکستم، هزار مرتبه مردم

دو دست از سر حسرت به هم زدم که چگونه

به دستِ خود گُلِ خود را چنین به خاک سپردم

اون لحظه ای که امیرالمؤمنین بدن مظلومۀ مدینه رو دفن کردن.. فَلَمَّا نَفَضَ يَدَهُ مِنْ تُرَابِ الْقَبْرِ...دستهای خاکی رو علی به هم زد

هَاجَ بِهِ الْحُزْنُ...همۀ غم های عالم اومد تو دلش...وَأَرْسَلَ دُمُوعَهُ عَلَى خَدَّيْه...اشک مولا رو صورتش جاری شد ... ای وای...

رو کرد به قبر رسول الله ، با پیغمبر حرف زد: قَلَّ يَا رَسُولَ اللَّهِ عَنْ صَفِيَّتِكَ صَبْرِي... دیگه بعد فاطمه صبرِ علی کم شده... يَا رَسُولَ اللَّه!سَرْعَانَ مَا فَرَّقَ بَيْنَنَا... چقدر زود بینِ من و زهرا جدایی افتاد...لَقَدِ اسْتُرْجِعَتِ الْوَدِيعَة نگفت امانت رو برگردوندم.. عَرضه داشت: امانت برگردونده شد..

وَ اُخِذَتِ الرَّهِينَةُ، وَ اخْتُلِسَتِ‏ الزَّهْرَاء...

یعنی زهرا رو به زور از من جدا کردن...

نمیدونم مولا چه جور بچه هاش رو از کنار قبر بلند کرد؟

حسنم دیگه گریه نکن، حسینم به خاطرِ بابا دیگه اشک نریز...

هر طوری بود با احترام یتیمان فاطمه رو از کنار قبر مادر بلند کرد...غریبانه، تو دلِ شب، راهِ خونه رو در پیش گرفت...

چقدر لحظه ی سختیه ...وقتی به کوچه بنی هاشم رسید...

چه بر دل مولا گذشت وقتی درِ نیم سوخته رو باز کرد...

قامت صبر مرا داغ تو در کوچه شکست

ماجرای در و دیوار چه‌ها با من کرد

جامۀ رزم به تن داشت علی، پیش از این

بعد تو پیرهن صبر دگر بر تن کرد

نور حق در ظلمت شب رفت در خاك، اى دريغ!

نور حق در ظلمت شب رفت در خاك، اى دريغ!

با دلى از خون لبالب رفت در خاك، اى دريغ!

طلعت بيت الشَّرف را، زُهره تابنده بود

آه! كآن تابنده كوكب رفت در خاك، اى دريغ!

آفتاب چرخ عصمت با دلى از غم كباب

با تنى بيتاب و پرتب رفت در خاك اى دريغ!

پيكرى آزرده از آزار افعى سيرتان

چون قمر در برج عقرب رفت در خاك، اى دريغ!

ليلى حُسن قِدَم، با عقل اَقدم همقدم

اوّلين محبوبه رب رفت در خاك، اى دريغ!

حامل انوار و اسرار رسالت آن كه بود

جبرئيلش طفل مكتب، رفت در خاك اى دريغ!

 

دیوان اشعار فاطمیه را به فاطمیون معرفی کنید

www.divane-fatemie.blogfa.com

شب بود و چشم خفتگان در خواب خوش بود

شب بود و چشم خفتگان در خواب خوش بود

بيدار مردى اشك چشمش، آب خوش بود

در خاك پنهان كرده خونين لاله اش را

آزرده جسم يار هجده ساله اش را

اشكش به رخ، چون انجم از افلاك مى ريخت

بر پيكرِ تنهااميدش، خاك مى ريخت

در ظلمت شب، بى صدا چون شمع مى سوخت

تنهاى تنها، بى خبر از جمع مى سوخت

گويى كه مرگ يار را باور نمى داشت

از خاك قبر همسرش، سر برنمى داشت

مى خواست كم كم گم شود در آسمان، ماه

چون عمر يارش، عمر شب را ديد كوتاه

بوسيد در درياى اشك ديده، گِل را

برداشت صورت از زمين، بگذاشت دل را!

بگذاشت جانش را در آن صحرا، شبانه

با پيكرى بى جان، روان شد سوى خانه

آن جا كه خاكش را به خون آغشته بودند

هم آرزو، هم شاديش را كشته بودند

آن جا كه جز غم هاى دنيا را نمى ديد

در هر طرف مى گشت و زهرا را نمى ديد...

دوش آن تن آزرده را مولا چو برداشت

با جان خود مخفى درون خاك بگذاشت

خون دلش با اشك چشمش در هم آميخت

از پهلوى زهراى او خونابه مى ريخت

دیوان اشعار فاطمیه را به فاطمیون معرفی کنید

www.divane-fatemie.blogfa.com

تـا عـلــی ماهَـش بـه ســوی قبـــر بُرد  (شاعر: علی انسانی)

تـا عـلــی ماهَـش بـه ســوی قبـــر بُرد
مـاه، رخ از شــرم، پـشـت ابـــــر بُرد
آرزوهــا را عـلــی در خــــاک کـــرد
خـاک هــم گـویی گــریبـان چاک کرد
زد صــدا: ای خــاک، جـانـانــم بگیــر
تــن نـمـانــده هیـچ از او، جـانـــم بگیر
نــاگــهـان بـر یــاری دســــت خــــــدا
دسـتــی آمـد، همچو دست مصـطـفــی
گـوهــرش را از صــدف، دریا گرفت
احـمــــد از دامـاد خـود، زهــرا گرفت
گـفـتـش ای تـاج ســر خیــل رُسُــــــــل
وی بَــر تـــو خُــرد، یکسر جزء و کل
از مــن ایــن آزرده جـانـــت را بـگـیـر
بـازگــردانــدم، امـانــت را بـگیــــــــــر
بــار دیــگر، هـدیـه ی داور بـگـیــــــــر
کــوثـــرت از سـاقــــی کـوثــــــــر بگیر
مــی کِـشــد خجلــت عـلــی از محضـرت
یــاس دادی، می دهد نیلوفــرت 

دیوان اشعار فاطمیه را به فاطمیون معرفی کنید

www.divane-fatemie.blogfa.com