زیر باران دوشنبه بعد از ظهر ( شاعر : حمید رضا برقعی )



در بین کوچه های مدینه شهید شد
آن مادری که یک شبه مویش سپید شد
در، هم زبان به شکوه گشود و در آن غروب
آتش برای فتح حریمش کلید شد
در گیر و دار جزر و مد تازیانه ها
باران لطف اهل مدینه شدید شد
با آتشی که شعله کشید از در بهشت
آماده ی تسلی پهلو، حدید شد
دستش شکست و دامن حق را رها نکرد
بانوی خسته بانی رازی رشید شد
سیلی دست سنگی دیوار و دست باد
یعنی دو گوشواره ی او ناپدید شد
انداخت سایه دست کبودی به روی ماه
وقتی که آفتاب خدا بی مرید شد
این گونه بود عاقبت غربت امام
یک جامعه تباهِ دو فکر پلید شد
مشرک شدند بعد نبی مردمان شهر
تنها ببین مظاهر بت ها جدید شد
ریشه دواند در دل دین انحراف ها
دستان کینه نیز بر علت مزید شد
تا منبر رسول خدا نیم قرن بعد
جای شراب خواری ده ها یزید شد
آری حسین فاطمه در قتلگاه نه !
در بین کوچه های مدینه شهید شد
غروب بود و غمی می وزید در کوچه
و پلک فاجعه ای می پرید در کوچه
هوا گرفته زمین تیره آسمان ها تار
غروب بود و شب امّا رسید در کوچه
در امتداد دو دیوار سنگی نزدیک
فرشته ای پر خود می کشید در کوچه
و کودکی که پر چادری به دستش بود
کنار مادر خود می دوید در کوچه
مسیر خانه همین بود وچشم او می دید
چگونه راه به پایان رسید در کوچه
در امتداد دو دیوار سنگی نزدیک
چهل نفر همه از سنگ دید در کوچه
به خشم پنجه ی خود می فشرد نامردی
همانکه لب ز غضب می گزید در کوچه
کشید چادر مادر، بیا که برگردیم
کبوترانه دلش می تپید در کوچه
چه شد که زد، چه به روزش رسید با سیلی
صدای مادر خود می شنید در کوچه
چه شد که زد، که ز دیوار هم صدا آمد
به ضربه ای نفسی را برید در کوچه
غروب بود و دلی مثل گوشواره شکست
و کودکی شده مویش سپید در کوچه
یا علی دور از تو بر من هر چه شد در کوچه شد
ای دو صد لعنت به اعدا هر چه شد در کوچه شد
در میان کوچه قنفذ بود و ثانی بود و من
فاطمه افتاد از پا هر چه شد در کوچه شد
پیش فرزندم حسن، سیلی به رویم زد عدو
بر گل گلزار طاها، هر چه شد در کوچه شد
گاه گاهی گر به صورت، می گرفتم دست خود
نقش سیلی بود مولا، هر چه شد در کوچه شد
گر دعای دست با یک دست می خوانم مپرس
حل شود آخر معما، هر چه شد در کوچه شد
هر کجا شانه ی دیوار به در نزدیک است
هر کسی پشت در افتد به خطر نزدیک است
گاه یک میخ چنان تکیه به پهلو دارد
آنچنان که سر یک نیزه به سر نزدیک است
کوچه هر قدر که باریک شود دستی هم
بر سر و صورت یک راهگذر نزدیک است
من از این وا ابتا گفتن او فهمیدم
که همین فاطمه خیلی به پدر نزدیک است
گریه های تو در این شهر به سر می آید
از در سوخته پیداست ، سفر نزدیک است...
در قسمت نظرات منتظر انتقادات و پیشنهادات شما عزیزان هستم
www.divane-fatemie.blogfa.com
مرو که کوچه برای پرت خطر دارد
مرو که رد شدن امروز دردسر دارد
مگر نگفت خداوند خلقتت حتی
برای صورت تو برگ گل ضرر دارد؟
گمان نمی کنم این مرد بی حیا اینجا
بدون حادثه دست از سر تو بردارد
ز روی پوشیه زد،تازه این چنین شده ای
که چشمهات فقط دید مختصر دارد
نوشتند كه پيشاني ات به جايي خورد
خلاصه ضربه ي بد اينجنين اثر دارد
بزرگ بانوی این شهر باورت می شد
ز خاک کوچه حسن گوشواره بردارد؟
در قسمت نظرات منتظر انتقادات و پیشنهادات شما عزیزان هستم
www.divane-fatemie.blogfa.com
اين روضه ها امروز و فردا کردنش سخت است
لکنت گرفته پلک تو در بين آن کوچه
چشمي که دست سنگي آن بي حيا بسته
دستي که بين کوچه ها از پا تو را انداخت
فهميد دست فتنه ، حاشا کردنش سخت است
در قسمت نظرات منتظر انتقادات و پیشنهادات شما عزیزان هستم
www.divane-fatemie.blogfa.com
از خانه چارچوب درت را شکسته اند
باب الحوائج پدرت را شکسته اند
عمداً مقابل پسر ارشدت زدند
یعنی غرور گل پسرت را شکسته اند
بازو و سینه کتف و سرت درد می کند
هرجا که بوسه زد پدرت، را شکسته اند
ای مرغ عشق خانه حیدر کمی بــپـر
باور نمی کنم که پرت را شکسته اند
از طرز راه رفتن و قد هلالی ات
احساس می کنم کمرت را شکسته اند
ابری ضخیم سر زد و ماهت خسوف شد
بی شک فروغ چشم ترت را شکسته اند
دندانه های شانه پر از خون تازه شد
اصلاً بعید نیست، سرت را شکسته اند
با بستری کبود و پر از لاله های سرخ
آئینه های دور و برت را شکسته اند
زان آتشی که بر شجر طیبــه زدند
ثلثی ز شاخ و برگ و برت را شکسته اند
بین یک کوچه تنگ
مادری بود که دست پسر ِ خویش گرفت
راهی ره شده بود .... راه در پیش گرفت ....
سند باغ فدک بود به دستان بتول
راهی ره شده بود دخت والای رسول
از میان کوچه می رود با پسرش...
بی حیایی ناگاه راهشان را سد کرد
دست سنگین خودش بالا برد
و به رخساره ی مادر کوبید
مات و مبهوت حسن
نیست در باور ِ او
مادرش افتاده ...
رنگ رخسار حسن گشت سپید
چشم ِ مادر شده تار دیگر او هیچ ندید...
آسمان دور سرش می چرخید
مادر افتاد زمین
بغضش آرام شکست
حسنش گریه کند
چادر خاکی مادر بتکاند که شده خاک آلود
حسنش باز فقط گریه کند ...
گویدش: " خیز که تا خانه رویم ...
پدر آنجاست و چشمش به در است
خیز از جا و کمک گیر ز من
دست بگذار به روی دوشم
مادر ِ بی رمق و بی هوشم "
باید از جا خیزد
رمقی نیست که زهرا خیزد
دست خود را روی دیوار گذاشت
دست دیگر را نیز
به روی شانه ی فرزندش برد
یا علی گفت و زجایش بر خاست ..
عزم رفتن او کرد به سوی خانه ی شاه
گم نمود است گمانم او راه
هاله ای ابر به رخساره ی او نقش گرفت
و از آن روز رخش را حتی
ز علی هم پوشاند
تا که جمعی در شب
به سرایی که پناه همه ی عالم بود
حمله ور گشته و در پشت در ِ خانه تجمع کردند
خواستند تا که علی راببرند
هیزم و آتش و دود
قسمت ِ درب همان خانه شده
آمد او پشت در و خواست که در باز کند
ناگهان یک نفری با لگدی
در ِ آن خانه به داخل هل داد
ناله ای رفت به عرش....
مادری پشت در است .....
میخ در سینه او ..
خون چکد روی زمین ...
باز هم یاری حیدر را کرد
گفت : "من مرده ام آیا که علی را ببرید؟"
ریسمان را بگرفت
نانجیبی به قلافی که به دستانش داشت
مزد یاری علی را داده ...
دست او را بشکست
لگدی هم زده بر پهلویش
استخوانش بشکست
هر که از ره آمد لگدی بر او زد
آنکه پیغمبر دین گفت که از من باشد ......
پاره ی قلب من است ........
هر که آزرد و را قلب مرا رنجانده ..........
و چنان بود که بعد از آن شب
چند روزی دگر او زنده نماند
موقع غسل شد و نیمه شبی
حیدر آمد و کبودی ِ تنش را نگریست
سر به دیوار گذاشت
گریه می کرد و صدا زد او را
کودکانش همه گرداگردش
ذکر مادر بگرفتند و سر و سینه زدند
حسن افکند خودش را بغل مادر خویش
و حسین صورت خود را کف پای مادر
بفشارد و بگرید و علی هم بیند
دل او درد آمد
کودکانش را او
همه دلداری داد
بردنش در دل شب
بی نشان خاک کنند
تا که حتی اثری از قبرش
باقی از خود نگذارد برای اینکه :
نشود هیچ کسی قصد جسارت بکند
و چنین گشت سر انجام همان مادر و طفل
که غروبی باهم
راهی ِ کوچه ی تنگی گشتند
بی نشان مادر شد
خونجگر کودک او
مادرش رفت ولی کودک ماند .....................!!
مادرش رفت ولی کودک ماند .....................!!
لطفا نظرات سازنده و پیشنهادات ارزشمندتون و برام بنویسید
www.divane-fatemie.blogfa.com
میخواست زخم کهنه مداوا شود نشد
صاحب عزای روضه ی بابا شود نشد
میخواست کوچه ای که پر از خشت و سنگ بود
راهی برای رفتن زهرا شود نشد
نا محرمی مقابل و فرزند ارشدش
قامت کشید تا که مهیا شود نشد
فرصت نداد دست حرامی فرشته را
گلبرگ بود و خواست شکوفا شود نشد
افتاده بود مادر و میخواست کودکش
تا مانع هجوم لگد ها شود نشد
زخمی کبود روی دو چشمش نشسته بود
کوشید چشم بی رمقش پا شود نشد
بر خاک میکشید به سختی دو دست را
تا تکه ای جدا شده پیدا شود نشد
از شانه های کودک خود هم کمک گرفت
شاید ز روی خاک کمی پا شود نشد
دیوان اشعار فاطمیه را به فاطمیون معرفی کنید
www.divane-fatemie.blogfa.com
دیوان اشعار فاطمیه را به فاطمیون معرفی کنید
www.divane-fatemie.blogfa.com
این غائله در کشتنم وسواس دارد
شورایشان هر روز یک اجلاس دارد
این کوچه های تنگ و پاییزی و تاریک
ولگرد هایی شوم و آس و پاس دارد
وقتی خلافت دست این و آن بیفتد
سرکرده اش هم دست با خناس دارد
حالا رسیده پای نحسش سمت کوچه
در دست هایی بی محبت داس دارد
در بی تفاوت چشم های مردم شهر
نامحرمی که قصد جان یاس دارد ؛
اصلا حواسش نیست وقت ضربه هایش
گلبرگ این گل صورتی حساس دارد
دیوان اشعار فاطمیه را به فاطمیون معرفی کنید
www.divane-fatemie.blogfa.com
حتی بهشت بی تو معطر نمی شود
خورشید و ماه بی تو منور نمی شود
بی بی! اگرکه روز قیامت نیامدی!
این را بدان بدون تو محشر نمی شود
عالم اگر برای دل من دعا کنند
قطعاً دعای ویژه مادر نمی شود
کوثر تویی و شیر خدا ساقی شماست
حتی علی بدون تو حیدر نمی شود
این در کتاب شیعه و سنی نوشته است
بی خود مقام فاطمه کوثر نمی شود
آثار سوختن پس در جای زخم میخ
با کار خانه فاطمه بهتر نمی شود
بدتر از این همه به خدا زخم بستر است
این تن دگر برای تو پیکر نمی شود
صدها هزار ضربه شمشیر و تیر و سنگ
دیوان اشعار فاطمیه را به فاطمیون معرفی کنید
www.divane-fatemie.blogfa.com