زد به جان آتش مرا افسردنت ( شاعر : علی انسانی )


 زد به جان آتش مرا افسردنت
با جسارت سوی مسجد بردنت

دیدمت تنها میان دشمنان
با سلیمان کینه ی اهریمنان

دیدم آنجا بازی تقدیر را
روبهی بسته است دست شیر را

گفتم ای حق نمک نشناخته
دین علم کرده به قرآن تاخته

ای تو قلب قبله خون کرده چرا
سوی مسجد میکشانی قبله را

آنکه آمد از درون قبله اوست
تا بدانند اوست مغز و کعبه پوست

قبله بهر قبله باشد روی او
کعبه قامت بسته بر ابروی او

او به روی دوش احمد پا زده است
تیشه او بر ریشه ی بتها زدست

نیست سرپیچی از او در حد شمس
شاهد من ماجرای رد شمس

این که بستی دست او را حیدر است
فاتح بدر و حنین و خیبر است

دست هایی را که صد بت را شکست
کس نمیبندد به غیر از بت پرست

اختیار از اوست گرچه جبر بست
تو نبستی دست او را صبر بست

او کلید فتح ها در دست داشت
او زره در جنگ ها بی پشت داشت

ذوالفقار خون اگر بیرون کشد
مرگتان از خون مگر بیرون کشد

چو دید نقش زمین همسر جوانش را

چو دید نقش زمین همسر جوانش را
ز دست داد همه طاقت و توانش را
به پیش دیدۀ او چون زدند زهرا را
هزار مرتبه دشمن گرفت جانش را
هزار حیف که یارش نداشت یارایی
ز دیده پاک کند اشک دیدگانش را
نه با علی نه حسن نه حسین نه زینب
نگفت درد و غم و غصه نهانش را
به حیرتم که اگر در مدینه رو آرم
کجا نشان بدهم قبر بی‌نشانش را
چگونه پیر نگردد علی به فصل شباب
کزاو گرفت عدو همسر جوانش را
که دیده بین قفس طایر شکسته‌پری
که ظالمانه بسوزند آشیانش را؟
به جز به باغ امید علی و زهرایش

که دیده غنچه نشکفتۀ خزانش را
چه قرن‌ها که ستم بر علی شده میثم
که ریختند بسی خون شیعیانش را

دیوان اشعار فاطمیه را به فاطمیون معرفی کنید

www.divane-fatemie.blogfa.com