ثانی شَرَر بر قلب احمد تا اَبَد زد 

ثانی شَرَر بر قلب احمد تا اَبَد زد آتش به بیت وَحی از روی حَسَد زد

(لاتَرفَعوا اَصواتَکُم) گفتم ولی باز هم بر سر من داد زد هم حرف بد زد

گفتم برو من داغدارِ مصطفایم با میخِ در ،بر سینه من دستِ رَد زد

بُغض علی را داشت دردل بی مُرُوّت تاگفت زهرای تو"یا حیدر مدد"زد

بر درنهادم دست و،خود را پس کشیدم فهمید که من باردارَم ،با لگد زد

نامردتر از این مُغیره من ندیدم دستم شکست از بَسکه این نامَرد بد زد

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اومدن دَرِ خونه ی دختر رسولِ خدا رو آتش زدن..

این خونه ،همون خونه ایست که پیغمبر می اومد

جلو دراین خونه دست به سینه میگذاشت...

صدا میزد:"السّلام علیکم یا اهل بیت النّبوّه"

یعنی مردم بدونید... خونۀ دخترم فاطمه احترام داره...

مبادا به این خونه و این خونواده بی حُرمَتی کنید...

عَرضه بداریم یا رسول الله ...با این خانه و اهلش چه کردند...

فاطمه دَر خانه بود و خانه را آتش زدند

قَتلِگـاهِ مُحسِـنِ دُردانـِه را آتش زدند

وقتی هجوم آوردند یکی گفت: تو این خونه فاطمه است!!

بچه هایِ پیغمبر هستند...غربت آخه چقدر؟

نانجیب گفت:خونه رو با اهل خونه آتیش میزنم...

پشتِ در سینه یِ سنگین شده هم اِرثی شد
استخوان پسرش کرب و بلا ریخت بهم... یا حسین...

از اثر میخه  -  اگه که مادر داره میمیره زیر سره میخه

از اثر میخه - اگه که مادر داره میمیره زیر سره میخه

این سرفه های خونی شبهاش از اثر میخه - زیر سر میخه

بی صدا میسوزه - دار و ندار علی میون شعله ها میسوزه

فاطمه بین آتیش و اما مرتضی میسوزه - بی صدا میسوزه

بین در ودیوار -همه وجودش داره میسوزه از ضربۀ مسمار

اونقده قنفذ زده به دستش که افتاده از کار - بین در و دیوار

یکی لگد میزد - یادم نمیره وقتی مُغیره حرفای بد میزد

خودم دیدم دوّمی باهرچی دستش اومد میزد - یکی لگد میزد

مُغیره میخنده - با دل پُر کینه داره دست بابامو میبنده

ناله‌ی زهرا بلنده امّا عَلِیه شرمنده - مغیره میخنده

ازرودلم رد شد - اون بی حیا که در وشکست از رو مادرم رد شد

یادم نمیره تو کوچه دستش ازروسرم رد شد از رو سرم رد شد

بی حیا سیلی زد - زهرا حواسش نبود و نامرد بی هوا سیلی زد

بشکنه دست اون که جلوی مجتبی سیلی زد - بی هوا سیلی زد

اینا همش دَرده - چشمای مادر سیاهی میره رنگ رخش زرده

اون که شکست پهلو رو غرور حسن و له کرده - اینا همش درده

مگه زدن داره - آخه مگه دختر پیمبر لایق آزاره

یه زن هیجده ساله که بچه تو شکمش داره - مگه زدن داره

ای حضرت حوریه ای روح معانی ( شاعر : حسین قربانچه )

http://www.mansoorarzi.ir/Templates/Main/Images/fa/mansoor_arzi.png

اجرا شده توسط حاج آقامنصور ارضی در روز92/1/5

( قبل از اینکه شعر و بخونید بخاطر انتشار مضامین سخت و جانسوز از همه تون معذرت میخوام)

ای حضرت حوریه ای روح معانی

ای خاستگاه جلوه های لن ترانی

حالا نمیشد باز پیش ما بمانی؟

ما را مبرّا کن از این دل نگرانی

 برخیز و بر اهل جهان پیغمبری کن

بر عالم و آدم دوباره سروری کن

 امروز در دستان خود جارو گرفتی

دیروز حتی از علی هم رو گرفتی

امروز با شانه خم از گیسو گرفتی

دیروز خون لخته از پهلو گرفتی

 نان می پزی اما دلم خوش نیست خانم

جان دادنت شایع شده مابین مردم

 دیشب که خوابیدی تو را افسرده دیدم

گلگبرگ هایت را خم و پژمرده دیدم

رنگ کبودی که به رویت خورده دیدم

کابوس میدیدی تو را آزرده دیدم

 این قصه ی تنهایی ات در کوچه ها چیست

گفتی نزن؛ من باردارم؛ ماجرا چیست؟

 شهر مدینه زندگی ام را نظر زد

گرگ سقیفه ناگهان از کوچه سر زد

زهرا دم در رفت و او محکم به در زد

زهرای من را پیش چشم چل نفر زد

 اهل مدینه عاقبت چه بد شدند آه

با پا ز روی همسر من رد شدند آه

 پشت در ماتکمده اخگر که پیچید

عمامه دور گردن حیدر که پیچید

پشت تو دائم چادر و معجر که پیچید

سوی ضریح پیکر تو در که پیچید

 مسمار بین سینه ات جا باز کرد و

رفت و به سرعت محسنت را ناز کرد و

 هر بار میگفتی نزن؛ یا مشت خوردی

با پشت دستی با چهار انگشت خوردی

شلاق از پیش و لگد از پشت خوردی

این ضربه هایی که به قصد کشت خوردی...

 من خورده بودم زود تر افتاده بودم

زیر دری که سوخته جان داده بودم

 حق نگذرد از قنفذ و جرم گزافش

دیدم که در کوچه چه جوری با غلافش

زد روی آرنج تو با آن انعطافش

پاداش هم میگیرد از کار خلافش

 در بین آن کوچه چه کاری داد دستت

از قسمت پهنا زد و افتاد دستت

 باید نخ و سوزن بگیری پر بدوزی

یک پیرهن با چندتا معجر بدوزی

پیراهنی ایمن ز یک لشگر بدوزی

زیر گلو را بلکه محکم تر بدوزی

 شاید که روی این یقه، خنجر نیامد

شاید ته گودال از تن در نیامد

 وقتی حسینت تشنه لب افتاده باشد

در چنگ یک مرد عرب افتاده باشد

ای کاش قتل او به شب افتاده باشد

یا جای صورت به عقب افتاده باشد

 اینگونه نه از پشت گردن خون می آید

نه؛ پیرهن از پیکرش بیرون می آید

 روزی ز فرق دخترت مو می کشند و

از دست دخترها النگو می کشند و

الواط ها در خیمه چاقو می کشند و

ناموس زهرا را به هر سو می کشند و

http://s1.picofile.com/file/7704468274/nazar_bedahid1.jpg

پرواز در دوبال کبوتر دو بخش شد( شاعر : مهدی رحیمی)

افسران - شهادت مادرم زهرا افسانه نیست ......11

پرواز در دوبال کبوتر دو بخش شد

یک بخش داشت با لگدی در دو بخش شد

یک بخش داشت یاس که در خانه ی علی

تاپشت در نیامده پر...پر...دو بخش شد

دیشب هزار تار به هم بافته ولی

امشب به زور گیسوی دختر دو بخش شد

هی در زدند و خانه به حیدر نگاه کرد

آن قدر در زدند که حیدر دو بخش شد

ما چند نقطه وای در از روبرو رسید

ما...خورد در به پهلو و مادر دو بخش شد

قبلا سه بخش داشت برادر به گفتگو

"محسن" که شد شهید برادر دو بخش شد



سینه ای  کز معرفت گنجینه ی اسرار بود ( شاعر : آیت الله غروی اصفهانی )

حضرت آیت الله شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (ره) ( کمپانی )

سینه ای  کز معرفت گنجینه ی اسرار بود

کی سزاوار فشار آن در و دیوار بود

طور سینای تجلّی مشعلی از نور بود

سینه ی سینای عصمت مشتعل از نار بود

آنکه کردی ماه تابان پیش او پهلو تهی

از کجا پهلوی او را تاب آن آزار بود

گردش گردون دون  بین کز جفای سامری

نقطه ی پرگار وحدت ، مرکز مسمار بود

ناله ی بانو زد اندر خرمن هستی شرر

گویی اندر طور غم چون نخل آتشبار بود

صورتی نیلی شد از سیلی که چون سیل سیاه

روی گیتی زین مصیبت تا قیامت تار بود

شهریاری شد به بند بنده ای از بندگان

آنکه جبریل امینش بنده ی در بار بود

از قفای شاه ، بانو ؛ با نوایی جان گداز

تا توانایی به تن ، تا قوّت رفتار بود

گرچه بازو ، خسته شد وز کار دستش بسته شد

لیک پای همتش بر گنبد دوّار بود...

حضرت آیت الله غروی اصفهانی رضوان الله تعالی علیه (دیوان کمپانی)


http://s1.picofile.com/file/7704468274/nazar_bedahid1.jpg

چند تایی زدند با پا در ( شاعر : علی اکبرلطیفیان )

چند تایی زدند با پا در

تا که افتاد روی زهرا، در

گیرم از دست سنگ ها نشکست !!

چه کند بار شیشه اش با، در

همه کج رفته اند... حتی میخ

همه لج کرده اند... حتی در

کم نیاورده است، اما شال...

کم نیاورده است، اما در...

سرش از ازدحام ناچاراً...

یا به دیوار می خورد یا در

می کشیدند از توی کوچه

فاطمه را یکی یکی تا در

دختری داد می زند: بابا

دختری داد می زند: مادر

http://s1.picofile.com/file/7704468274/nazar_bedahid1.jpg

شنیدی حمله بر تنها گلِ بستان حیدر شد( شاعر : غلامرضا سازگار )

http://nakhlemeysam.ir/img/photos/l/991373994538773.jpg

شنیدی حمله بر تنها گلِ بستان حیدر شد

ندیدی غنچه ی نشکفته اش یک لحظه پرپر شد

شنیدی خانه ی شیر خدا شد طعمه ی آتش

ندیدی شعله اش با صورت زهرا برابر شد

شنیدی داستان سینه و مسمار را عمری

ندیدی دردِ آن پیچیده در قلب پیمبر شد

شنیدی شد مدینه زیر و رو از ناله ی زهرا

ندیدی از فشار در چه با آیات کوثر شد

شنیدی مرغ روح فاطمه آزاد شد از تن

ندیدی خانه ی بی فاطمه زندان حیدر شد

شنیدی در کفن پیچید مولا هستی خود را

ندیدی جان پاکش بارها بیرون زپیکر شد

شنیدی مادری با روی نیلی رفت از دنیا

ندیدی یک شکسته گوشواره ارث دختر شد

شنیدی مجتبی را زهر قاتل کُشت در خانه

ندیدی قاتل او دست ثانی داغ مادر شد

شنیدی بارها و بارها کشتند زهرا را

ندیدی سال ها مولا علی بی یار و یاور شد

شنیدی شد قَباله پاره و زهرا به خاک افتاد

ندیدی زآن ستم گستر چه با خاتون محشر شد

شنیدی سوخت «میثم» در پی اشعار جانسوزش

ندیدی این که هر مصراع او یک کوه آذر شد


http://s1.picofile.com/file/7704468274/nazar_bedahid1.jpg


آه... در می زدند... آه... آه... آه  ( شاعر : لطیفیان )

آه... در می زدند... آه... آه... آه

چهل نفر می زدند... آه... آه... آه

هرکه را بیشتر آینه داشت

بیشتر می زدند... آه... آه... آه

از خدا بی خبرهای کوچه

بی خبر می زدند... آه... آه... آه

دست و پا می زد و بچه ها هم

بال و پر می زدند...آه... آه... آه

دست ها را نمی شد بگیرند

هی به سر می زدند... آه... آه... آه

تازیانه به پهلو به بازو...

...شانه، سر می زدند... آه... آه... آه

وضع او را کنیزان که دیدند

سر به در می زدند... آه... آه... آه


در قسمت نظرات منتظر انتقادات و پیشنهادات شما عزیزان هستم

www.divane-fatemie.blogfa.com

سلام، آمده ام تا سفارشی بدهم

 

سلام، آمده ام تا سفارشی بدهم

دری بساز برایم دوباره؛ ای نجار

دری که کنده نگردد به ضربه لگدی

دری مقاوم و محکم ز بهترین الوار

دری که رد نشود یک غلاف از لایش

دری بساز بدون شیار و بی مسمار

برای این که کسی مشت روی در نزند!

بیا سه چار کلون اضافه تر بگذار

دری بساز برایم ز چوب های نسوز

دری که دیرتر آتش بگیرد ای نجار

دری به عرض من و جبرئیل و یک تابوت

دری به طول قد و قامت خم عمار

در انتها، سر هر میخ تیز را کج کن

مهم تر از همه این است؟! خاطرت بسپار

...


در قسمت نظرات منتظر انتقادات و پیشنهادات شما عزیزان هستم

www.divane-fatemie.blogfa.com

موجی رسید هیبت دریا تکان نخورد

موجی رسید هیبت دریا تکان نخورد

آتش گرفت دامنش اما تکان نخورد

او قول داده بود فدای علی شود

در پشت در به خاطر مولا تکان نخورد

زهرا خودش علی ست چرا کم بیاورد؟

چون کوه از مقابل آن ها تکان نخورد

با هیبت از حریم ولایت دفاع کرد

طوری که آب در دل مولا تکان نخورد

مسمار لعنتی به پرش گیر کرده بود

این بود علتش اگر از جا تکان نخورد

آن ضربۀ غلاف مگر که چه کرده بود

از آن به بعد بازوی زهرا تکان نخورد



در قسمت نظرات منتظر انتقادات و پیشنهادات شما عزیزان هستم

www.divane-fatemie.blogfa.com

از خانه چارچوب درت را شکسته اند

از خانه چارچوب درت را شکسته اند

باب الحوائج پدرت را شکسته اند

عمداً مقابل پسر ارشدت زدند

یعنی غرور گل پسرت را شکسته اند

بازو  و سینه کتف و سرت درد می کند

هرجا که بوسه زد پدرت، را شکسته اند

ای مرغ عشق خانه حیدر کمی بــپـر

باور نمی کنم که پرت را شکسته اند

از طرز راه رفتن و قد هلالی ات

احساس می کنم کمرت را شکسته اند

ابری ضخیم سر زد و ماهت خسوف شد

بی شک فروغ چشم ترت را شکسته اند

دندانه های شانه  پر از خون تازه شد

اصلاً بعید نیست، سرت را شکسته اند

با بستری کبود و پر از لاله های سرخ

آئینه های دور و برت را شکسته اند

زان آتشی که بر شجر طیبــه زدند

ثلثی ز شاخ و برگ و برت را شکسته اند

داغ تو از جسم ها رد شد، وَ جان آتش گرفت  (  شاعر: شاعر: علی اصغر ذاکری)

داغ تو از جسم ها رد شد، وَ جان آتش گرفت

دید کافی نیست، برقی زد، جهان آتش گرفت


پیش از آن یخ بود و قطبی بود، عمری زیر صفر


پیکر خورشید هم از آن زمان آتش گرفت


هیزم از زور خجالت گونه هایش سرخ شد


تا که پشت چارچوب خانه تان آتش گرفت


در تحمّل کرد تا آتش نگیرد چون که تو
...

در تحمّل کرد امّا ناگهان آتش گرفت


ناگهان پاییز شد هجده بهار زندگی ت


غنچه ای در برگ ریزِ این خزان آتش گرفت


حرف حرف واژه ها از سوز، خاکستر شدند


هر کجا تشریح داغت شد، بیان آتش گرفت


روز محشر عاشقی مان نقطه ی امّید ماست


با دلی لبریزِ تو کی می توان آتش گرفت؟


لطفا نظرات سازنده و پیشنهادات ارزشمندتون و برام بنویسید

www.divane-fatemie.blogfa.com

 

خانه های قدیم را دیدی همچنان که درش بزرگتر است ( شاعر : مهدی رحیمی)

خانه های قدیم را دیدی همچنان که درش بزرگتر است

گر که میخی به داخل در خورد این سر از آن سرش بزرگتر است

 

حال بنشین خودت حساب بکن لگد و تازیانه و اینکه

پشت در مادری است که قطعا درب از پیکرش بزرگتر است

 

صحنه ها در ادامه ی این شعر  بسته دستان باز مولا را

توی این خانه غصه هست ولی غصه ی حیدرش بزرگتر است

 

حیدری که به خانه اش دیده هیجده ساله قد کمانش را

بارها گفته با خودش نکند از خودش همسرش بزرگتر است

 

ظرفیت های کودکانش را می شناسد علی به وقت نیاز

یکی از دردهای او اینکه حسن از خواهرش بزرگتر است...

 



دیوان اشعار فاطمیه را به فاطمیون معرفی کنید

www.divane-fatemie.blogfa.com

ضعفی شدید نیروی او را گرفته بود ( شاعر : جواد پرچمی)

ضعفی شدید نیروی او را گرفته بود

دیگر توان زانوی او را گرفته بود

می خواست تا جدا شود از پشت در ولی

تیزی میخ ، پهلوی او را گرفته بود

تحتِ فشار لنگه ی در گیر کرده بود

بی خود نبود در ، بوی او را گرفته بود

مولا چه می کشید و چه می دید لشگری

در کوچه دور بانوی او را گرفته بود

باید به وضع خانه کسی می رسید پس

زینب به دست جاروی او را گرفته بود

 

 

 

دیوان اشعار فاطمیه را به فاطمیون معرفی کنید

 

www.divane-fatemie.blogfa.com

 

 

اهل مدينه فاطمه ام را نظر زدند ( شاعر : محمد سهرابی)

اهل مدينه فاطمه ام را نظر زدند

با برق چشم خرمن جان را شرر زدند

در اول ربيع ، خزان شد بهار من

ماهه مرا به آخر ماهه صفر زدند

بهر تسلي دل زهرا يهوديان

باهيزم و لگد به عزاخانه سر زدند

از چوب ، خون تازه روان شد به روي خاك

از بس كه با غلاف به پهلوي در زدند

ديدند كه با تو راه به جايي نميبرند

نزديكتر شدند و سرت را به در زدند

زهرا نبود آنكه بيافتد به روي خاك

سيلي به صورت زن من بي خبر زدند

تا آمدم به خويش جمالش كبود شد

بد سيرتان جمال مرا بي خبر زدند

هر قدر گفت دختر پيغمبرم نزن

اهل مدينه فاطمه را بيشتر زدند

افتاد روي جفت علي لنگه ي دري

از بس كه جفت جفت و فُرادي به در زدند

اهل مدينه با همه ي كينه هاي خود

سرو رشيد باغ مرا با تبر زدند

دیوان اشعار فاطمیه را به فاطمیون معرفی کنید

www.divane-fatemie.blogfa.com

سال ها پیش در این شهر درختی بودم(شاعر: محمد جواد غفور زاده (شفق))

حضرت زهرا(س)-شهادت(از زبان درب خانه)

سروده استاد محمد جواد غفور زاده (شفق)

سال ها پیش در این شهر درختی بودم

یادگار کهن از دوره ی سختی بودم

هرگز از همهمه ی باد نمی‌لرزیدم

ناز پروده چه اقبال و چه بختی بودم

به برومندی من بود درختی کمتر

رشد می کردم و می شد تنه‌ام محکم‌تر

من به آینده ی خود روشن و خوش بین بودم

باغ را آینه‌ای سبز به آیین بودم

روزها تشنه ی هم‌صحبتیِ با خورشید

همه شب هم نفس زهره و پروین بودم

ریشه در قلب زمین داشتم و سر به فلک

برگ‌هایم گل تسبیح به لب مثل ملَک

راستی شکر خدا برگ و بری بود مرا

با درختانِ دگر سِرّ و سَری بود مرا

دست و دل بازتر از سرو و صِنوبر بودم

چتری از سایه و شهد و ثمری بود مرا

چشم من بود به شاهین ترازوی خودم

تکیه کردم همۀ عمر به بازوی خودم

ناگهان پیک خزان آمد و باد سردی

باغ شد صحنه ی طوفان بیابان گردی

در همان حال که احساس خطر می‌کردم

نرم و آهسته ولی با تبر آمد مردی

تا به خود آمدم از ریشه جدا کرد مرا

ضربه‌هایش متوجّه به خدا کرد مرا

حالتی رفت که صد بار خدایا کردم

از خدا عاقبت خیر تمنّا کردم

گر چه از زخمِ تبر روی زمین افتادم

از سعادت به رُخم پنجره‌ای وا کردم

از من سوخته دل بال و پری ساخته شد

کم کم از چوب من آن روز دری ساخته شد 

وقف دیوارِ حرم‌خانه ی ماهم کردند

هر چه در بود در آن کوچه نگاهم کردند

از همان روز که سیمای علی را دیدم

همه شب تا به سحر چشم به راهم کردند

مثل خود تشنه ی سیراب نمی‌دیدم من

این سعادت را در خواب نمی دیدم من

بارها شاهد رُخسار پیمبر بودم

مَحرم روز و شب ساقی کوثر بودم

تا علی پنجه به این حلقه ی در می‌افکند

به خدا از همه ی پنجره‌ها سر بودم

دست‌های دو جگر گوشه که نازم می‌کرد

غرق در زمزمه و راز و نیازم می‌کرد  

به سرافرازی من نیست دری روی زمین

خورده بر سینه ی من بال و پر روح الامین

سایه ی وحی و نبوت به سرم بوده مدام

به خدا عاقبت خیر همین است همین

هر زمانی که روی پاشنه می‌چرخیدم

جلوۀ روشنی از نور خدا می‌دیدم

گاه گاهی که زِ من فاطمه می‌کرد عبور

موج می‌زد به دلم آینه در آینه نور

سبزپوشان فلک پشت سرش می‌گفتند

«قل هو الله احد»، چَشم بد از روی تو دور

سوره ی کوثری و جلوه ی طاها داری

آن چه خوبان همه دارند تو تنها داری!

دیدم از روزنِ در جلوه ی احساسش را

عطر گل‌های بهشتی و گل یاسش را

دیده‌ام مائده‌ای را که فرستاده خدا

دیده‌ام فاطمه و گردش دستاسش را

زیر آن سقف گلین عرش فرود آمده بود

روح همراه ملائک به درود آمده بود

هر گرفتار غمی حلقه بر این در می زد

هر که از پای می‌افتاد به من سر می زد

آیۀ روشن تطهیر در این کوچه مدام

شانه در شانۀ جبریل امین پر می زد

یک طرف شاهد نجوای یتیمان بودم

یک طرف محو شکوفایی ایمان بودم

من ندانستم از اوّل که خطر در راه است

عمر این دلخوشی زودگذر در راه است

دارد این روز مبارک، شب هجران در پی

شب تنهایی ریحان رسول الله است

مانده بودم که چرا آینه را آه گرفت؟

یا پس از هجرت خورشید چرا ماه گرفت؟

رفت پیغمبر و دیدم که ورق برگشته

مانده از باغ نبوت گل پرپر گشته

مهبط وحی جدا گردید جبریل جدا

مسجد و منبر و محراب و حرم سرگشته

هست در آینه ی باغ خزان دیده ملال

نیست هنگام اذان صوت دل انگیز بلال

همه حیرت زده افروختنم را دیدند

دیده بر صحن حرم دوختنم را دیدند

بی وفایان همه آن روز تماشا کردند

از خدا بی‌خبران سوختنم را دیدند

سوختم تا مگر از آتش بیداد و حسد

چشم زخمی به جگر گوشۀ یاسین نرسد

هیچ آتش به جهان این همه جانسوز نشد

شعله جان سوز اگر بود جهان سوز نشد

رسم آتش زدن از عهد خلیل الله است

آتش آن روز گلستان شد و امروز نشد

آه از این شعله که خاموش نگردد هرگز

داغ این باغ فراموش نگردد هرگز

سوخت در آتشِ بیداد رگ و ریشه و پوست

پشت در این علی است و همه ی هستی اوست

یادم از غفلت خویش آمد و با خود گفتم

حیف آن روز به نجّار نگفتم ای دوست

تو که در قامت من صبر و رضا را دیدی

بر سر وسینه ی من میخ چرا کوبیدی؟

همه رفتند و به جا ماند درِ سوخته‌ای

دفتری خاطره از آتشِ افروخته‌ای

روی گلبرگ شقایق بنویسید هنوز

هست در کوچه ی ما چشمِ به در دوخته‌ای

تا بگویند در این خانه کسی می‌آید

مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید...

دیوان اشعار فاطمیه را به فاطمیون معرفی کنید

www.divane-fatemie.blogfa.com

فاطمیه =شناسنامه شیعه

هزار بار شکستند رکن مولا را (شاعر: غلامرضا سازگار)

هزار بار شکستند رکن مولا را
یکی نگفت چرا می‌زنید زهرا را
همین که فاطمه‌اش بر روی زمین افتاد
سیاه دید علی روی آسمان‌ها را
کسی که شیعه بود مادرش بود زهرا
خدا گواست که کشتند مادر ما را
فراق فاطمه بر کشتن علی بس بود
روا نبود ببندند دست مولا را
هزار مرتبه نفرین بر آن ستم‌گستر
که کشت حامی تنها امام تنها را
برای مادر سادات گریه منع شده
که بهر گریه گرفته‌است راه صحرا را
علی چگونه ببیند بر آن رخ نیلی
شرار تابش خورشید و سوز گرما را

کنار سایۀ نخلی در آفتاب گریست
شب از عناد بریدند نخل خرما را
رواست عالمیان جان دهند از این غصه
که جای پنجۀ دیو است روی حورا را
قسم به سورۀ یاسین و هل‌اتی میثم
که پیش چشم علی می‌زدند طاها را

 

دیوان اشعار فاطمیه را به فاطمیون معرفی کنید

www.divane-fatemie.blogfa.com

مدینه مرکز پیکار نابرابر بود (شاعر: غلامرضا سازگار)

مدینه مرکز پیکار نابرابر بود
علی نشانه، ولی جنگ با پیمبر بود
به حفظ جان علی فاطمه سپر گردید
قد خمیدۀ او ذوالفقارِ حیدر بود
نگاه زینب کبری به غربت مادر
نگاه فاطمه بر اشک چشم دختر بود
رخی که رنگ جسارت گرفت قرآن بود
تنی که روی زمین اوفتاد، کوثر بود
چهار کودک معصوم با تنی لرزان
دعایشان به پدر، چشمشان به مادر بود
چهل نفر به سر بضعۀ پیمبر ریخت
شرورتر ز همه «قنفذِ» ستمگر بود
برای همسر مولا نه خانه، نه کوچه
«مدینه» و «اُحد» و قبر «حمزه» سنگر بود

خدا گواست که یک ضربه بر تنش نزدند
به قصد کشتن او، ضربه‌ها مکرّر بود

به فتح خیبر و بازوی شیر حق سوگند
که قتل دخت نبی، انتقام خیبر بود
برای فاطمه می‌سوخت از ازل «میثم»
که بیت بیت کتابش شرار آذر بود

دیوان اشعار فاطمیه را به فاطمیون معرفی کنید

www.divane-fatemie.blogfa.com

شهر از فتنه و بیداد و ستم غوغا بود(شاعر: غلامرضا سازگار)

شهر از فتنه و بیداد و ستم غوغا بود

بین رو به صفتان شیر خدا تنها بود

باب وحی از ستم اهل جهنم میسوخت

شعله اش در جگر سوخته مولا بود

تا شود شعله آن آتش سوزان خاموش

عوض آب روان . چشم علی (ع) دریا بود

یاس توحید که نیلو فری از سیلی شد

اثرش بر گل رخسار علی (ع) پیدا  بود

ریخت دشمن به همسر مولا . مولا

بازویش بسته وچشمش بسوی زهرا (س) بود

هر که دشمن به علی (ع) بود  به زهرا (س) میزد

عصمت  الله  زدن   اجر   ذوی القربی بود

چار  کودک  به  سوی  مادرشان  بود  نگاه

نگه  فاطمه  (س)  سوی  حرم  بابا  بود

در که باز . نفس در دل محسن (ع) پیچید

آه  نشنیده  او   ناله ی  یا اما  بود

میثم آنروز که بازوی علی(ع) را بستند

روز   بر پا  شدن   صحنه   عاشورا  بود

 

دیوان اشعار فاطمیه را به فاطمیون معرفی کنید

www.divane-fatemie.blogfa.com

حلقه انگشتر دین را نگین افتاده بود (شاعر: غلامرضا سازگار)

حلقه انگشتر دین را نگین افتاده بود
آیه تطهیر بر روی زمین افتاده بود
از درِ بیت الولا می رفت آتش بر فلک
پشت آن در هستی هست آفرین افتاده بود
روح مابین دو پهلوی نبی شد نقش خاک
یا که جانان امیرالمؤمنین افتاده بود
بضعه ای از بضعة ختم رسالت شد جدا
آیه ای از قلب قرآن مبین افتاده بود
چادر ناموس ذات کبریا خاکی شده
یا ز پیکر شهپر روح الامین افتاده بود
وای من در آستان وحی بر روی زمین
تکیه گاه محکم حبل المتین افتاده بود
آتش و دودی که شد از خانه زهرا  بلند
شعله اش بر جان ختم المرسلین افتاده بود
چار کودک را که جان عالمی قربانشان
لرزه از این غم به جسم نازنین افتاده بود
"میثم" آن روزی که ناموس خدا را می زدند
در جهان غوغای روز واپسین افتاده بود

دیوان اشعار فاطمیه را به فاطمیون معرفی کنید

www.divane-fatemie.blogfa.com

پرنده در قفس افتاده بود و چاره نداشت (شاعر: محمد سعید میرزایی)

پرنده در قفس افتاده بود و چاره نداشت
که دفترِ در و دیوار، استخاره نداشت

شکسته بود و نگفتند آن نهال غریب
به خاک، طاقتِ افتادنِ دوباره نداشت

قلم شکست و به آتش سپرد دفتر را
فرشته نیز دگر طاقتِ نظاره نداشت... 

 خدا به دامنِ هفتِ آسمانِ خود، زهرا
به جز تو در خور زهرا شدن ستاره نداشت

بهشت، صاحبِ زیباترین جواهر بود
ولی بدونِ دو طفلت دو گوشواره نداشت

تو ای عزیزترین! در کتابِ قلب رسول
کدام آیه به یکتایی‌ات اشاره نداشت؟

زیارت تو به اشک است و حضرتِ تو نیاز-
به زائر و حرم و نائب الزیاره نداشت

دیوان اشعار فاطمیه را به فاطمیون معرفی کنید

www.divane-fatemie.blogfa.com


 

غنچه پرپر گشته بود و گل جدا افتاده بود (شاعر: سازگار)

غنچه پرپر گشته بود و گل جدا افتاده بود
پشت در جان علي مرتضي افتاده بود
دست مولا بسته و بيت ولايت سوخته
آيه‌اي از سوره ي کوثر جدا افتاده بود
گوش ناموس خدا شد پاره همچون برگ گل
گوشواره من نمي‌دانم کجا افتاده بود
دست قنفذ رفت بالا بازوي زهرا شکست
پاي دشمن باز شد زهرا ز پا افتاده بود
مجتبي در آن ميانه رنگ خود را باخته
لرزه بر جان شهيد کربلا افتاده بود
فاتح خيبر براي حفظ قرآن در سکوت
کل قرآن در ميان کوچه‌ها افتاده بود
کاش اي آتش بسوزي در شرار قهر حق
هرم تو بر صورت زهرا چرا افتاده بود
مادر مظلومه مي‌پيچيد پشت در به خود
دختر معصومه زير دست و پا افتاده بود
غير زهرا غير محسن غير آتش غير در
کس نمي‌داند که پشت در چه‌ها افتاده بود
فاطمه نقش زمين گرديد «ميثم» آه آه
فاطمه نه بلکه ختم ‌الانبيا افتاده بود

 

کپی برداری با ذکر منبع جایز می باشد

  www.divane-fatemie.blogfa.com

 

 

رنگِ پاییز به دیوارِ بهاری افتاد (شاعر: علي اكبر لطيفيان)

رنگِ پاییز به دیوارِ بهاری افتاد

بر درِ خانه ی خورشید شراری افتاد

فاطمه ظرفیت کل ولایت را داشت

وقت افتادن او  ايل و تباري افتاد

آنقدر ضربه ي پا خورد به در تا كه شكست

آنقدر شاخه تكان خورد كه باري افتاد

تکیه بر در زدنش درد سرش شد به خدا

او کنارِ در و در نیز کناری افتاد

بعدِ یک عمر مراعاتِ کنیزانِ حرم

فضه ی خادمه آخر به چه کاری افتاد

خواست تا زود خودش را برساند به علی

سرِ این خواستنِ خود دو سه باری افتاد

ناله ای زد که ستون های حرم لرزیدند

به روی مسجدیان گرد و غباری افتاد

غیرتِ معجرِ او دستِ علی را وا کرد

همه دیدند سقیفه به چه خاری افتاد

وقت برگشت به خانه همه جا خونی بود

چشمِ یاری به قد و قامتِ یاری افتاد

آنقدَر فاطمه از دست علی بوسه گرفت

بعد ازان روز دگر رفت و کناری افتاد

                                                                                                               

کپی برداری با ذکر منبع جایز می باشد

  www.divane-fatemie.blogfa.com