اهل مدينه فاطمه ام را نظر زدند

با برق چشم خرمن جان را شرر زدند

در اول ربيع ، خزان شد بهار من

ماهه مرا به آخر ماهه صفر زدند

بهر تسلي دل زهرا يهوديان

باهيزم و لگد به عزاخانه سر زدند

از چوب ، خون تازه روان شد به روي خاك

از بس كه با غلاف به پهلوي در زدند

ديدند كه با تو راه به جايي نميبرند

نزديكتر شدند و سرت را به در زدند

زهرا نبود آنكه بيافتد به روي خاك

سيلي به صورت زن من بي خبر زدند

تا آمدم به خويش جمالش كبود شد

بد سيرتان جمال مرا بي خبر زدند

هر قدر گفت دختر پيغمبرم نزن

اهل مدينه فاطمه را بيشتر زدند

افتاد روي جفت علي لنگه ي دري

از بس كه جفت جفت و فُرادي به در زدند

اهل مدينه با همه ي كينه هاي خود

سرو رشيد باغ مرا با تبر زدند

دیوان اشعار فاطمیه را به فاطمیون معرفی کنید

www.divane-fatemie.blogfa.com