دختر نازنین پیغمبر ( شاعر : مجتبی روشن روان )
دختر نازنین پیغمبر
حاصل اربعین پیغمبر
در صدای تو مرتضی می دید
لهجه ی دلنشین پیغمبر
عرق چهره ی تو بنشسته
بر روی آستین پیغمبر
احترام تو و علی بوده
سخن آخرین پیغمبر
أینَ زهرا بُود به رستاخیز
جمله ی اولین پیغمبر
وصف تو در بیان نمی گنجد
روح تو در زمان نمی گنجد
آمدی ای بهار زیبایی
تا درآید علی ز تنهایی
هر كه شد عاشق غمت بانو
می كِشد كار او به رسوایی
كرده عشقت مرا خیالاتی
نام تو می برم به شیدایی
دانش ما ز روح تو اندك
ما همه قطره و تو دریایی
از كسی كه به مجلست آید
مرتضی می كند پذیرایی
ای اسیر نگاه تو حیدر
دیده دارد به راه تو حیدر
ای كه در اوج عشق و عرفانی
نشدی غافل از خدا آنی
فرصت زندگی تو كوتاه
قصه های غم تو طولانی
با مدالی كه روی سینه ی توست
قهرمان تمام دورانی
در غم آن جمال پُر ابرت
دیده هایم همیشه بارانی
شأن تو كمتر از علی نبُود
هر چه داند علی تو می دانی
ای به درد دلم دوا زهرا
مدح تو می كند خدا زهرا
كوثری تو بدون مانندی
در به روی گدا نمی بندی
تو چه زیبا دل از همه بردی
ای بنازم بر این هنرمندی
چه كنم ای حبیبه ی طاها
كه قبولم كنی به فرزندی
تا كه دیدی غریبی حیدر
دل ز دنیای بی علی كندی
به خدا كن سفارش ما را
پیش ایزد تو آبرومندی
روی سینه پلاك حیدری ام
اولین مرتبه تو افكندی
هر كجا نام تو بُود زهرا
نظر مرتضاست بر آن جا
ای نگاهت سپیده ی حیدر
یار از ره رسیده ی حیدر
هر تپش قلب تو علی گوید
ای مصیبت كشیده ی حیدر
علی از دیدن تو دل خوش بود
روشنیِ دو دیده ی حیدر
دل مجنون او اسیرت بود
لیلی قد خمیده ی حیدر
تو به راه علی فدا گشتی
فاطمه، ای شهیده ی حیدر
تو حمایت گر علی بودی
همه جا در بر علی بودی