آئینۀ تجلی اسماء ایزد است
این بانویی که روی لبش ذکر أشهد است
صبرش سر آمده دگر از دست این دیار
با آن که در ثبات و صبوری زبان زد است
با تازیانه ها به تسلایش آمدند
دوران رنج و غربت آل محمد است
جان می‌دهد برای غریبی مرتضی
اندوه و بی‌کسی خودش گر چه بی‌حد است
این پهلوی شکسته چه آورده بر سرش
با هر نفس زدن نفسش بند آمده ست
شوق زیارت پدر و غربت علی
حالا میان رفتن و ماندن مردد است


لطفا نظرات سازنده و پیشنهادات ارزشمندتون و برام بنویسید

www.divane-fatemie.blogfa.com