بخوان بلال ، که یاس کبود دل تنگ است

اذان بگو ، که اذان تو ، آسمان رنگ است

اذان بگو ، که بدانند بعد پیغمبر

نصیبِ آینه های خدانما سنگ است

بگو که «اشهد انّ علی ولی الله»

بگو که لحن مناجات من ، غماهنگ است

مرا ز گریه چرا مَنع می کنند ، بپُرس

که این چه رسم مسلمانی ؟ این چه فرهنگ است ؟

==================================================================================================================================================================================================================================================

این روزها خبر دادن به بِلال، مؤذنِ پیامبر...

بلال ،حضرت زهرا ازت گِله کرده،اهل مدینه ما رو تنها گذاشتند

از بعضی ها توقع نداشتم...چرا بِلال نمیاد یه سری به ما بزنه؟

بلال متوجه شد حضرت زهرا ناراحته، اومد مدینه...

برای ملاقاتِ بی بی از امیرالمؤمنین اجازه گرفت...

پشت درب نیم سوخته ایستاد...اشک تو چشماش جاری شد ...

به رسم پیغمبر صدازد : السلام علیکم یا اهل بیت النبوه...

با احترام شرفیاب شد..بی بی دربستر بود...پرده ای آویخته بودند..

بلال پشت پرده دو زانو با ادب نشست...

صدا زد:خانوم جان! به جرم دفاع از علی، من و از مدینه بیرون کردند ... وقتی فهمیدم حقِّ علی رو غصب کردن، به نشانه ی اعتراض گفتم دیگه اذان نگم،جایی که پیغمبر و علی نباشند،

نمیخوام اذان بگم...اذان واسه کی بگم؟

بی بی فرمود: می دونم بلال،اما حالا که دختر پیغمبر

دلش برا صدایِ اذانِ تو تنگ شده،دلم میخواد یه بار دیگه

صدایِ اذانت رو بشنوم...مکث نکرد، بلند شد،گفت: چشم ...

از تو به یک اشاره... از ما به سر دویدن...

من چقدر خوشبختم که فاطمه دلتنگِ صدایِ منه...

بگو اذان كه دل من گرفته است بلال

دلم گرفته از اين مَردُمان پَست بلال

نبودى و دَرِ اين خانه هيزم آوردند

هنوز جاى لگد روى در هست بلال

نبودى و نَشِنيدى كه در همين كوچه

زمانه دست على را چگونه بَست بلال

غَلاف و ضربه ى شَلّاق كار خود را كرد

چه ها كشيدم از اين قوم بُت پَرَست بلال

مدینه ساکته، یکدفعه دیدن یک صدایِ آشنا داره میاد...

"الله اکبر" یهو مدینه لرزید"الله اکبر" همه ازخونه هاشون بیرون اومدن،صدای بلالِ، از کجا داره صدا میاد؟

از پشت بامِ خانه ی فاطمه...این صدا چند وقته تو مدینه نمیآد

"أشهد أن لا إله إلا الله"یک مرتبه بچه هادیدن مادر بلند شد،

فضه بیا زیر بغل هام رو بگیر، زینب بیا جانمازم رو پهن کن،

اسماء آبِ وضو بیار... "أشهد أن لا إله إلا الله"

سجّاده رو پهن کردن...زینب خوشحال شد...

حَسَنِین خوشحال شدن...مادرِ ما میخواد ایستاده نماز بخونه...

یه مرتبه صدای بلال بلند شد "اَشهدُ انَّ محمّداً رسولُ الله"

تا اسم پیغمبر و رسول خدا بلند شد، تا اسم پدر رو شنید...

"شَهَقَتْ فَاطِمَةُ وَ سَقَطَتْ لِوَجْهِهَا وَ غُشِیَ عَلَیْهَا"

با صورت زمین خورد ، مادر ما بیهوش شد...

بچه ها تو صورت هاشون میزدن...

بلال دیگه بس کن، بلال اذان نگو...

نام گُل بُردی و، بُلبُل گشت خاموش ای بلال

مادر مظلومه‏ی ما رفت از هوش، ای بلال

مادر ما بر اذانت گوش داد، اینک تو هَم

بر صدای گریۀ زینب بده گوش، ای بلال

غنچه، پَرپَر گشت و گُل از دست رفت و باغ، سوخت

کرد حقّ باغبان، گلچین فراموش ای بلال

تا صدایِ اذان بلندشد،اسمِ زیبای باباتو شنيدی با صورت زمين خوردي... اما بی بی جان ، اینجا اميرالمؤمنين كنارت بود...

حَسَنِين كنارت بودند ، زينبين كنارت بودند ...

من نميدونم چه حالی داشت اون نازدونه ای كه ديد صدایِ قرآن خوندن باباش داره ميآد ... بين اين صداي قرآن خوندن، ديد صداي ضربه داره ميآد/هرچي اومدنگاه كنه ببينه چه خبره ...

عمّه هي مي اومد سپر مي شد ، يه وقت يه نگاه به عمّه كرد عمّه مگه اين صدا صداي ِ قرآن خوندن بابایِ من نيست عمه ؟ چراعزيز دلم...پس عمه بگو چرا اين صدا اينقدر تغيير كرده ؟

وقتي سر رو آوردن خرابه جوابِ سوالش رو گرفت ، تا نگاش به سر بُريده افتاد ، گفت : بابا.. ديدم يه صدايی داشت مي اومد تو مجلس یزید ... سرت را وقت قرآن خواندنت در طشت كوبيدند

تو مدینه یه دختر فقط اسمِ باباشو شنید بی هوش شد...

اما یه دخترتو خرابه ی شام سَرِ بُریده بغل کرد، رگ هایِ بریده رو بوسید... اینجا تومدینه...فضّه و اَسماء اومدن؛

آب ریختن تو صورتِ فاطمه، بی بی، به هوش اومد...

اما خرابه ی شام،هر چی زینب، رقیه رو تکون داد...

پاشو دخترم ،پاشو عمّه!...پاشو چشات رو باز کن... یاحسین...

فراق یار و سنگ اهل شام و خنده ی دشمن

من آخر کودکم، این بار سنگین است بر دوشم