متن روضه فاطمیه
بین در و دیوارهم پهلوش رو شکستند...هم فرزندش کشته شده اما دست از حمایت امیرالمومنین برنداشت... سراغ مولا رو گرفت، گفتند: بی بی جان! دارن تو کوچه می برنش ... همه ی دردایِ خودش یادش رفت..دوید میون کوچه..دستهای امیرالمؤمنین روبسته بودند... بدون عبا و عمامه ،با بی ادبی و توهین مولا رو می کشیدن...
انگار سالها گذشته از سفارش پیغمبر...
بی بی نگاه کرد دید دارن ولی الله رو می برن...
اومد کمربند مولا رو گرفت .... نه یه نفر ، نه دو نفر، هر کی میرسید میزد...یکی با تازیانه میزد... یکی با غلاف شمشیر میزد.. تا دست فاطمه رو از دامن علی کوتاه کنه ...
اینجا بود بی بی براثر شدت ضربات ازهوش رفت...
تا چشم باز کرد با همون وضعیت ،با بدن مجروح اومد سمت مسجد..
فرمود: پسر عموم رو رها کنید... شمشیر رو سر علی گرفتید؟
اگه رهاش نکنید، الان میرم کنار قبر بابام نفرینتون می کنم ...
مولا در اون وضعیت سلمان رو صدا زد.. سلمان میگه امیرالمؤمنین فرمود: زود باش، فاطمه دست به دعا و نفرین برداره مدینه زیر و رو میشه ...آی قربون این علی برم چقدر مهربونه، زیر شمشیر دشمنه اما نمیخواد مردم آسيب ببینن ...
فرمود: برو به فاطمه بگو دست نگه دار...
سلمان میگه وقتی گفتم، بی بی فرمود: کنار برو سلمان.. مگه شمشیر رو سر علی رو نمی بینی؟ گفتم امر خود مولاست ... فرمود اگه مولا میگه روی چشمم.. اما من جلو درِ مسجد می ایستم...
تا علی نیاد بر نمیگردم...وقتی مولا اومد دست مولا روگرفته بود..
میفرمود: "نَفسی لَکَ الفِدا یا اباالحَسن" .... جانم فدات علی جان...
گریز : اما می خوام بگم یا زهرا! یه شمشیر برهنه دیدی اینطور بی قرار شدی ... الهی بمیرم برا اون ساعتی که دخترت زینب نگاه به گودال کرد...دید دورحسینش شلوغ شده...یه عده با شمشیر میزنن،
یه عده با نیزه میزنن...یه عده دارن با سنگ می زنن...
"یَومٌ عَلَی صَدرِ المُصطفی وَ یَومٌ عَلی وَجهِ الثّری"... حسین ...