به دعا، دست خود که برمی‏داشت

 بذر آمین در آسمان می‏کاشت

به تماشا، ملَک نمازش را

 نردبانی ز نور می‏پنداشت

چه نمازی؟! که تا به قبّه‏ ی عرش

 برد او را و، نردبان برداشت!

پرچم دین ز بام کعبه گرفت

 برد و بر بام آسمان افراشت

بس که کاهیده بود، شبْ او را 

 شبَحی ناشناس می‏انگاشت!

خصم بیدادگر ز جور و ستم

 هیچ در حق او فرونگذاشت!

تا نینداختش به بستر مرگ

 دست از جان او مگر برداشت؟!

قصه را، تازیانه می‏داند!

 در و دیوار خانه می‏داند!