امان نداد سقیفه به چشم های ترت

هنوز خشک نشد در کفن تن پدرت

هنوز میوه ی اشک تو کال بود ولی

که خواستند ببینند باغ بی ثمرت

برای امر خلافت شروع شد قصه

بساط هیزم و آتش نشست پشت درت

((به روی سینه ی تو جای بوسه ی میخ است))

و خنده کرد عدو بر شکستن کمرت

نیاز بود که طفلت بزرگتر باشد

اگر که خواست میان بلا شود سپرت

به جای ظلمت خانه فروغ بود ای کاش

تمام قصه ی کوچه دروغ بود ای کاش



دیوان اشعار فاطمیه را به فاطمیون معرفی کنید

www.divane-fatemie.blogfa.com